تبليغاتX

                                       باران ، خيال خيس خورده اي است كه در اوج سقوطش مرئي شده است
 

حرفهاي من با خودم - خستگی

سه شنبه 1386/11/16

خستگی
 

 

    چه فرقی دارد
    از بالا رو به پايين که بيايی
    سمتِ چپ خيابان
    سمتِ راستِ توست،

.
    صبح‌ها شکلی از رفتنم  
    عصرها خسته اي که بازمی‌آيد،
    رويا باخته، بی‌اميد و اندکی معترض!

.

    همين که از همهمه‌ی نان و سکوت و مُدارا به خانه برمی‌گرديم
    خيال می‌کنيم در و ديوار و سايه‌ها خاموشند، 
    اما کافی‌ست کمی دقت کنيم
    يک نوع دقتِ بی‌هيچ اشاره به هرچه هست،
    بعد می‌بينی
    در و ديوار و سايه و سکوت
    آهسته و پنهان از پريشانیِ تو می‌پرسند

    می‌پرسند باز که خسته و کلافه و بی‌تکليف ... !  
    پس تو مگر اهل اين ...؟
.
    هی بوده ‌های بی‌دليل
    حقايقِ‌ سختِ دشوارِ‌ ناروا
    دوستتان ندارم!

     « سید علی صالحی »

..

 


 

13:25  | ستايش   |