روایت معتبر درباره کشتن
وقتي رسيديم پاسگاه يارو داشت شام مي خورد . كنسرو لوبيا با پوره سيب زميني ... الياس آهسته توي گوشم گفت : « چه طور ممكنه كسي آدم بكشه و بعد بنشينه لوبيا و پوره سيب زميني بخوره ؟؟ » ... اگر خوب فكر كني مي بيني كه اين يكي از سخت ترين سوالهاي تاريخ بشريت است . اگر هزار فيلسوف هم عقل هاشان را روي هم بگذارند نميتوانند جوابي برايش پيدا كنند و واقعا بفهمند چه طور ممكن است كسي آدم بكشد و بعد بنشيند لوبيا و پوره سيب زميني بخورد . از آن روز تا حالا بيش از هزار بار از خودم پرسيده ام ... تا حالا به اين سوال فكر كرده اي ؟ ... سوال هاي مهم تري هم هست . البته اگر مهم تر توي اين خراب شده هنوز معنا داشته باشد .
بازجو فنجان چاي اش را برداشت و كمي از آن خورد و از يارو كه به لعنت ابليس هم نمي ارزيد پرسيد : «واسه چي اين كار و كردي ؟ چرا اونا رو كشتي ؟ » طوري سوال مي كرد انگار داشت نشاني خانه طرف يا سنش را مي پرسيد ،انگار داشت مي پرسيد «امروز چند شنبه است ؟ » يا « ناهار چي خوردي ؟ » يا « سيگار نمي كشي ؟ » يا ... خيال مي كرد جواب دادن به اين سوال به آساني پرسيدن اش است. واقعا نمي فهميد كه بعضي سوال هاي يك خطي را با صد جلد كتاب هم نمي شود پاسخ داد ...
الياس نشسته بود روي زمين و دوربين را زوم كرده بود روي دست هاي قاتل . من كه فرقي بين دست هاي او و دست هاي بازجو و دست هاي خودم نمي ديدم . واقعا نمي ديدم . حالا هم نمي بينم . به نظر من دست هاي آدم ها قبل و بعد از هر كار تغييري نمي كند . حتي اگر اين كار كشتن كسي باشد ...
يارو گفت « واسه اينكه خسته شده بودم » ... واقعا جواب معركه اي بود . مي توانيم اين را به دلايل و انگيزه هاي آدم ها براي كشتن ديگران اضافه كنيم : خستگي
بازجو پرسيد :« از چي خسته شده بودي ؟ » اين بار يارو زل زد توي دوربين . دقيقه اي مكث كرد و بعد گفت : « از زندگي ، از زنم ، از بچه هام . از خودم ، پول نداشتم ، نون نداشتم »
وقتي جزئيات كشتن بچه هاش را توضيح مي داد ، الياس اوضاع اش به هم ريخت دوربين را گذاشت روي ميز بازجو و نشست ... يارو گفت : « صبح بچه هاش رااز خواب بيدار كرده و به آن ها گفته مي خواهد ببردشان سينما . گفت لباس هاي تميز تنشان كرده و موهايشان را شانه زده و بعد كت هاي مخملي را كه عيد پارسال همسايه ها بهشان داده بودند تن بچه ها كرده و از خانه زده اند بيرون . هر دو پسر بودند . هشت و ده ساله . گفت توي راه يكي از بچه ها گفته بايد بروند سينمايي كه فيلم تارزان داره و آن يكي گفته بايد فيلم كينگ كنگ را ببينند . گفت بچه ها حسابي سر اين موضوع جر و بحث شان شده بود ... بچه ها را مي برد كنار رودخانه . به آنها مي گويد قبل از سينما مي خواهد با آنها بازي كند . پاهاي بچه ها را با طنابي كه با خودش آورده بود ، مي بندد و بعد شروع مي كند به گذاشتن سنگ ريزه توي جيب هاي بچه ها ... گفت بچه ها توي سنگ ريزه گذاشتن در جيب هاشان با هم مسابقه گذاشته بودند . گفت اين كار بچه ها را كه ديده ، براي لحظه اي گريه اش گرفته اما زود بر خودش مسلط شده . اين جا بود كه الياس از اتاق زد بيرون . آن لحظه خيال كردم رفته است از توي ماشين براي دوربين باتري بياورد ... جسد الياس را توي دستشويي پاسگاه پيدا كرديم. رگ مچ دست چپ اش را با چاقويي كه از آبدارخانه پاسگاه برداشته بود ، بريده بود . گمان مي كنم تحمل اش را نداشت . فكر مي كنم اگر كسي يك ذره عوضي نباشد ،بايد همان كاري را بكند كه الياس كرد ، نه كاري كه تو داري مي كني . تو تنها كاري كه كردي اين بود كه خبر كشتن بچه ها را توي صفحه هجده روزنامه ات چاپ كردي . همين ... يعني تو واقعا فكر مي كني خبرهاي صفحه اول روزنامه از خبرهاي صفحه هجده آن مهم ترند ؟ قبول دارم كه همه روزنامه هاي دنيا اين كار و مي كنند . اما اين دقيقا همان چيزي است كه تا دم مرگ هم علت اش را نخواهم فهميد . به نظر من بي ارزش ترين خبر صفحه هجده از مهم ترين خبري كه توي صفحه اول و با حروف 72 تيتر مي زني مهم تر است . لامسب يعني حتي آگهي سس قارچ و كباب پز و يا چه مي دانم سفر به آنتاليا و مارماريس كه توي نيم تاي پايين صفحه اول روزنامه ات كار كرده بودي از خبر مردن آن دو بچه ، آن هم با آن وضع ، مهم تر است ؟ توي اين دنياي خراب شده روزي هزاران نفر مي ميرند و آن وقت همه روزنامه هاي دنيا تنها كارشان اين است كه خبر نشستن و خوابيدن اين اتو كشيده هاي وحشتناك را توي صفحه اول چاپ كنند . وقتي مي گويم اين دنيا يه تخته اش كم است براي همين چيزهاست . من كه براي خبرهاي صفحه اول تمام روزنامه هاي دنيا تره هم خرد نمي كنم ... آدم ها مدام دارند توي جزئيات صفحه هجده روزنامه ها از بين مي روند و آن وقت تو چسبيده اي به كليات صفحه يك ؟ ... اين هم يكي ديگر از نشانه هاي عوضي بودن اين خراب شده است كه كليات از جزئيات مهم تر شده اند ... الياس درباره ترس از آدم ها عقيده جالبي داشت . يك بار به من گفت از هر كس كه كمتر گريه كند بيشتر مي ترسد . گفت به نظر او وحشتناك ترين و خطرناك ترين آدم هاي اين دنياي عوضي كساني هستند كه حتي يك بار هم گريه نكرده اند . آن يكبار زماني است كه از شكم مادرشان زده اند بيرون ...
بخشي از كتاب : « حكايت عشقي بي قاف بي شين و بي نقطه » از مصطفي مستور
7:47  | ستايش |