کجا گرفتارم ؟ ؟ ؟
داستان بيشتر انسانها ، حديث آن آهوي ختن نيست كه رايحه خود باز ندانست؛
حكايت راسوي بيچاره اي است كه گند خود گم كرده بود و به اين و آنش نسبت مي داد
تو هنوز نفهميده اي كه آن راه ها تنها به ديارانت مي رسانند و نه به يارانت
عمري رفته اي و باز مي گويي كه مي روي !
به كجا بنگر كه كجاي كارت خراب بود كه ما را بردند و تو هنوز برجايي ؟
آه مي دانم كه صداي مرا ديگر كسي نمي شنود ، اما تو واگويشان كن :
حقيقت به همين سادگي ، به همين زيبايي و به همين نزديكي است ،
دريغا كه زمين دل مشغول اين همه بازي است :
عوام در سوداي خود ، عالم درسوداي خود ،
شيخ در سوداي خود ، صوفي در سوداي خود ،
موكل زمان و رنگها نيز سخت در كار خود
مبادا ديرمان شده باشد !
تو بازشان گوي كه كجا گرفتارند
وادارشان كن كه فقط براي معرفت ، براي دانستن ، براي ديدن وراي رنگها دعا كنند و نه هيچ چيز ديگر
زيرا كه هرگز برابر نبودند ، نيستند و نخواهند بود آنان كه مي دانند با آنان كه نمي دانند
(بخشی از کتاب کیمیاخاتون )
..
خدايا
من كجاي كارم خرابه ؟
من كجا گرفتارم ؟
خدایا
تو بازم گوی
..
12:6  | ستايش |
