ابر و ابریشم و عشق
هزار و يك اسم داري و من از همه اسم « لطيف » را دوست تر دارم
كه ياد ابر و ابريشم و عشق مي افتم
خوب يادم هست از بهشت كه آمدم ،تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم ،
بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نمي شدم
اما زمين تيره بود ، كدر بود ، سفت بود و سخت
دامنم به سختي اش گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد
و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر
من سنگ شدم و سد و ديوار
ديگر نور ازمن نمي گذرد ،
ديگر آب از من عبور نمي كند ،
روح در من روان نيست و جان جريان ندارد ،
حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش ،
چند قطره اشك است كه گوشه ي دلم پنهانش كرده ام
گريه نمي كنم تا تمام نشود ،
مي ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد
..
يا لطيف
اين رسم دنياست كه اشك ، سنگ ريزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟
اين رسم دنياست كه شيشه ها بشكند و دل هاي نازك شرحه شرحه شود ؟
وقتي تيره ايم ، وقتي سراپا كدريم ، به چشم مي آييم و ديده مي شويم ،
اما لطافت هر چيز كه از حد بگذرد ، ناپديد مي شود
..
يا لطيف
كاشكي دوباره مشتي ، تنها مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي
تا مي چكيدم و مي وزيدم و ناپديد مي شدم ،
مثل هوا كه ناپديد است ، مثل خودت كه نا پيدايي ...
..
يا لطيف
مشتي ، تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ...
« عرفان نظر آهاري »
10:0  | ستايش |

