اين چه نيرويي است كه ما را از آرامش آشنايي به دور مي راند ،
و وادارمان مي كند تا در عوض چالش ها را برگزينيم ،
به رغم آن كه مي دانيم كه شكوهمندي اين جهان مطلقا گذراست ؟
16:54  | ستايش
|
و اما من ...
صندوقچه ای کوچک دارم ، مثل صندوقچه ای که کودکان تیله های خود را در آن میریزند در این صندوقچه ، چند لبخند گذاشته ام ، گاهی در این صندوقچه را میگشایم ، به این لبخندها نگاه میکنم ، و دل تنهاییم تازه میشود . در این صندوقچه ، عشق نیز دارم ، میتوانم همه چیز خود را از دست بدهم ، اما این صندوقچه را نمیتوانم . این صندوقچه کوچک ، فناناپذیر است و در من حسی از جاودانگی میریزد ... دوست ندارم با مردم بی نزاکت باشم ، شاید زیاد حرف بزنم ولی در عین حال شنونده بسیار خوبی هستم ، بطور حیرت انگیزی متناقصم ، نیمی از اوقات لطیف ، رئوف ، ملایم و عادل و نیم دیگــر ستیــزه جــو ، لجبــاز ، بی تاب ، افسرده و سرگردان . اغلب توانایی تمرکز و تعمق در موضوعات ژرف را دارم و با عشق به کتاب بدنیا آمده ام ... دوست دارم توی وبلاگ از چيزهایی بنويسم که به آن علاقه دارم و شايد نوعي ديگر ...
.. اشعار و مطالب را برای احترام با نام شاعر و نویسنده می نویسم . آنهایی که نام ندارد را اگر زاییده ذهنم نباشد ، نامشان را نمی دانم . ..