تبليغاتX

                                       باران ، خيال خيس خورده اي است كه در اوج سقوطش مرئي شده است
 

حرفهاي من با خودم

چهارشنبه 1386/08/30

دعا
 

 

    و بر گياهان بي آزار پاي در خاك ما مهر فرو ريز

    كه جز باراني نخواهند

    و بر چارپايان ما

    اين آيه هاي ژرف بي خردي معصومانه ،

    رحم آور

    و پناه شان ده ،

    كه از ملك بي پايان تو ،‌

    اي داناي بي نياز توانا

    جز آبي و سبزه اي بهره شان نيست

    و بر مردان ما

    كه جز آسودگي از بارش رنج هاي پي در پي حيات

    و بر زنان ما

    كه جز زندگي ، جز ذات روشن و شادمان زندگي

    نمي جويند ،‌

    شفقت آر .

    و دشواري بودن را

    و دشواري زيستن را

    و دشواري عشق را

    اي داناي بي نياز توانا

    به پاكي ابرهاي دور

    و پاكي سنگ هاي باكره ي هرگز لمس نشده

    و پاكي ستاره هايي كه هرگز فتح نمي شوند

    و كوچكي دست هاي ما

    و درماندگي بزرگ ما

    و ناداني هاي بي كران ما

    اي آسان كننده سخت ها

    بر ما آسان كن

    آمين

..

TinyPic image

عکس واقعی است


 

9:0  | ستايش   | 

دوشنبه 1386/08/28

در سینه ات نهنگی می تپد ..
 

 

این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ؛

ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود

ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش كرده است

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس

اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگي مي تپد ؟!

.

آدم ها ،‌ ماهي ها  را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه

اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ، ماهي است

و قلب وقتي در خدا غوطه خورد ، قلب است

هيچ كس نميتواند نهنگي را در تُنگي نگه دارد ؛‌

تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري ؟

و چه درد ناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود

و وقتي دريا مختصر مي شود

و وقتي قلب خلاصه مي شود و آدم قانع

.

اين ماهي كوچك ، اما بزرگ خواهد شد

و اين تُنگ ،‌ تَنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد

تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و

كاش نَقبي مي زدي از تُنگ سينه به اقيانوس

كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و

كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي

كاش ..

بگذريم ..

.

دريا و اقيانوس به كنار ،‌ نامنتها و بي نهايت پيش كش

كاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض مي كردي

اين آب مانده است و بو گرفته است

و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد

آب هم كه بماند لجن مي بندد

و حيف از اين ماهي كه در گِل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد

« عرفان نظر آهاري »  

..

TinyPic image

 


 

14:18  | ستايش   | 

یکشنبه 1386/08/27

پرسه در حوالی زندگی ..
 

 

    اگر در اين حيات مست و گنگ و نا مفهوم

    هنوز چيزي براي ديدن و لذت

    چيزي براي مهر و ترحم

    براي پر كردن قاب عكس هاي خالي زندگي

    باقي مانده باشد

    تصوير مردماني است كه معصومانه زل زده اند به دوربين حقيري

    كه با غرور در پي كشف معناي زندگي است

..

TinyPic image

روایت : مصطفی مستور                   عکس : زهره صحت


 

7:14  | ستايش   | 

شنبه 1386/08/19

...
 

 

اين روزها ميل به سكوت دارم

.

و امروز كه ديگر گفتگوي دروني نيز خاموش است

..

 


 

14:54  | ستايش   | 

چهارشنبه 1386/08/16

چه می خواهم بگویم ..
 

 

    نمي دانم چه مي خواهم بگويم

    زبانم در دهان باز بسته است

.

    در تنگ قفس باز است و افسوس

   كه بال مرغ پروازم شكسته است

    « نمي دانم شعر از چه كسي است ، به خوانندگي محمد اصفهاني »‌

 

TinyPic image


 

16:15  | ستايش   | 

دوشنبه 1386/08/14

نیک خواه و بد خواه
 

 

    آنكه بدخواه ماست به گرگ ميماند

    شعله اي براي دور ساختنش كافي است

    آنكه نيكخواه ماست به برادر ميماند

    نيكي او همان نكويي ما نيست

    آن را بي خبر در سهم نانمان به خوردمان ميدهد 

..

 

 

TinyPic image


 

15:37  | ستايش   | 

یکشنبه 1386/08/13

زنجیر
 

 

    دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ،

    خدا دنياي بي زنجير آفريد ،

    آدم بود كه زنجير را ساخت ،‌

    شيطان كمكش كرد .

    دل ،‌ زنجير شد

    زن ،‌ زنجير شد

    دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه  ديوانه زنجيري

.

    خدا دنيا را بي زنجير مي خواست

    نام دنياي بي زنچير اما بهشت است

    امتحان آدم همين جا بود

    دستهاي شيطان از زنجير پر بود

.

    خدا گفت زنجيرهايتان را پاره كنيد

    شايد زنجير شما عشق است

    يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد ،

    نامش را مجنون گذاشتند

    مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري

    اين نام را شيطان بر او گذاشت

    شيطان آدم را در زنجير مي خواست

       « عرفان نظر آهاري »‌

 

TinyPic image


 

14:35  | ستايش   | 

شنبه 1386/08/12

هیاهو ..
 

 

    و سپس استادان رفتند ،

    و رفتنشان بيش از كلامشان هياهو به پا نكرد ،‌

    هياهوي صندلي ها

      « نمي دونم از كيه ، شايد هم از هيچكس ، آنچه كه آخر هفته گذشته به ذهنم رسيد »‌

..

 


 

8:30  | ستايش   | 

چهارشنبه 1386/08/09

هيچ نبودم جز انسان
 

  

    نه سنگ بودم و نه ابر

    نه ناقوس و نه چنگ

    نواخته ي دست فرشته اي يا شيطاني

    من از آغاز هيچ نبودم جز انسان

    و نيز نمي خواهم ديگر چيزي باشم جز انسان

       «‌ اريش فريد »‌


 

8:10  | ستايش   | 

دوشنبه 1386/08/07

نمی دونم اسمش و چی بزارم ..
 

 

وضعيت من و بعضي از كارمنداي شركت ما

 

TinyPic image


 

14:58  | ستايش   | 

یکشنبه 1386/08/06

اندازه دنیای بزرگ
 

 

    وقتي بچه بودم فكر مي كردم همه ما در يك دنيا زندگي مي كنيم.

    حالا كه بزرگ شدم مي بينم هر كسي در دنياي خودش زندگي مي كنه .

    برخي دنياي بزرگي دارند ، به بزرگي بي نهايت ،

    برخي ها دنياي كوچكي دارند به كوچكي يك قفس پرنده ،

.

    براي شناخت اندازه دنياي هر كس ،

    بايد خوب به نحوه انديشه هاي او نگريست ،

    چون دنياي هر كس به اندازه فكر اوست ،

    هر چه فكر بزرگتر ،

    دنياي شخص نيز به همان اندازه بزرگ تر

..

 


 

10:23  | ستايش   | 

شنبه 1386/08/05

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است ..
 

 

گفتند :‌ چهل شب حياط خلوت خـانـه ات را آب و جـارو كـن . شب چهلمين خضر (ع)  خواهد آمد . چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع)  نيامد . زيرا فراموش كرده بودم خياط خلوت دلم را جارو كنم .

.

گفتند :‌ چله نشيني كن . چهل شب خودت باش و خدا و خلوت . شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت . و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندي را بوي نبردم . زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهل ستون دنيا زنجير كرده ام.

.

گفتند :‌ دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را در آن پيچيده است . پرنيان دلت را واكن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود .

چنين كردم ، بـوي نفـرت عالم را گـرفت . و تـازه دانستم بي آن كه با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تكه اي براي خودش دوخته است .

.

به اينجا كه مي رسم . نا اميد مي شوم ، آن قدر كه مي خواهم همه سرازيري جهنم را يكريز بدوم . اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد . هنوز فرصت هست . به آسمان نگاه كن . خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است . دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بيفروزي .

فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود .

.

راستي امشب به آسمان نگاه كن . ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .

«‌ عرفان نظر آهاري »‌

 


 

8:30  | ستايش   | 

چهارشنبه 1386/08/02

شاید زمانی دیگر ...
 

 

    در قسمت درباره وبلاگ نوشته بودم :

 .

    اینجا باید از خودم بنویسم ،

    الان حرفی برای گفتن ندارم ،

    شاید زمانی دیگر . . .

 .

    الان حرفي براي گفتن دارم

..

TinyPic image 

 


 

9:30  | ستايش   |