پای لنگ من
در زندگي ناگزير از تصميم هايي هستيم ،كه برايمان آسان نيستند ،
از آن هراسانيم ، كه هر تصميم ما آزرده سازد كسي را كه دوست مي داريم
. .
به درست يا غلط بودنش كاري ندارم
ولي همين دو خط شده پاي لنگ من
. .

16:56  | ستايش
|
بدون قضاوت
امروز موفق شدم روز قضاوت نكردن را جشن بگيرم
و شايد بعد .. هفته .. ماه .. و سال قضاوت نكردن
و سپس زندگي بدون قضاوت را
..
امروز دريافتم كه وقتي با چشمان خالي از قضاوت به زندگي و مردم بنگري
نگاهي به پر نفوذي اشعه ايكس پيدا مي كني كه اجازه مي دهد
از كنار زشتي بگذري و مستقيم به زيبايي نگاه كني
..
ولي افسوس
كه
زيبايي فقط در سطح پوست است و
زشتي تا اعماق استخوان فرو مي رود
..

16:7  | ستايش
|
..
ذهن من ،
چرا از چيزي به چيز ديگر مي گريزي ؟
هر آنچه اتفاق افتاده ، بايد روي ميداده ،
پس ديگر نه نگران گذشته باش ،
و نه از آينده بيمناك
..
12:47  | ستايش
|
سوال بی جواب
اين چه نيرويي است كه ما را از آرامش آشنايي به دور مي راند ،
و وادارمان مي كند تا در عوض چالش ها را برگزينيم ،
به رغم آن كه مي دانيم كه شكوهمندي اين جهان مطلقا گذراست ؟
16:54  | ستايش
|
سینه خالی
توي يه دستم دلمو مي گيرم ، توي يه دستم عقلمو
و احساس مي كنم كه پشت زاويه هاي پنهان وجودم ،
هنوز هم ، يه حس قديمي ، مثل بازي گل يا پوچ پرپر مي زنه
راه مي افتم ...
دستامو مي برم پشت كمرم تا كسي ازم نپرسه چرا با مشتهاي گره كرده راه مي رم
تا خداي ناكرده دل كسي از گذر انديشه اي تاريك نلرزه و شور نزنه
دلم مي خواد بازي كنم ...
در به در دنبال يه همبازي ،
تازگي تمام نگاه ها رو تجربه مي كنم .. اما ،
اما پيدايش نمي كنم ..
نه تو دعاهام .. نه تو لحظه هام .. نه تو نگاه ها ..
چشمامو مي بندم .. يه حس داغ از رگه هاي وجودم مي چكه .. چرا ؟ نمي دونم
يه صدايي مي شنوم .. يه صداي پا .. بوي همبازي مياد
صداي پا نزديك مي شه .. بلند ميشه .. بزرگ ميشه ..
صداي پا سلام !
چشمامو باز مي كنم و دو تا چشم سياه مي بينم كه از هر حس به من نزديكترند
تعبير اقيانوسه .. آرام .. عميق ..
با نگاهش ، مشتام يهو باز مي شن .. حس انگشتام تو هوا پخش مي شن ..
دل و عقلم هري مي افتن رو زمين ..
غلت مي خورن .. غلت مي خورن .. درست مي افتن جلوي پاهاش
خم مي شه ورشون مي داره .. سايش تمام زندگيمو مي پوشونه
با هرم چشاش ، خيره مي شه به عقلم
با شرم نگاش ، دست مي كشه رو قلبم
انوقت .. حالا ..
من موندم و دستايي كه خالي ان
مشتايي كه باز شدن ..
سري كه پره
و سينه اي كه براي يك جاي خالي بزرگ اشك مي ريزه
..
17:55  | ستايش
|
..
در اين دنيا ، همه چيز دست خود آدم است ،
حتي عشق ، حتي جنون ، حتي ترس ،
آدميزاد مي تواند اگر بخواهد كوه ها را جابه جا كند ،
مي تواند آبها را بخشكاند ،
مي تواند چرخ و فلك را بهم بريزد
آدميزاد حكايتي است
مي تواند همه جور حكايتي باشد
حكايت شيرين ، حكايت تلخ ، حكايت زشت ... و حكايت پهلواني ...
بدن آدميزاد شكننده است اما هيچ نيرويي در اين دنيا ، به قدرت نيروي روحي او نمي رسد ،
به شرطي كه اراده و وقوف داشته باشد
ص 285 از كتاب « سووشون »
..
كتاب « سووشون » را خواندم
نمي دانم چي و بايد مي فهميدم
تنها جملات بالا كمي آرومم كرد
وقتهايي هست كه كائنات با آدم حرف مي زنند
بايد گوش و چشمي داشت براي شنيدن و ديدن
..
براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغها و نشانه ها را در ظلمات ببيند
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه به بندمان كشيده است سخن بگوئيم
..
15:48  | ستايش
|
عشق ورزیدن
آن كه هيچ نمي داند ، به چيزي عشق نمي ورزد.
آن كه از عهده هيچ كاري بر نمي آيد ، هيچ نمي فهمد.
آن كه هيچ نمي فهمد ، بي ارزش است.
ولي آن كه مي فهمد بيگمان عشق مي ورزد ،
مشاهده مي كند ، مي بيند ،
هر چه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد عشق بدان بزرگتر است ...
هر كه فكر كند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند كه توت فرنگي ،
از انگور چيزي نمي داند .
« اريك فروم »
18:7  | ستايش
|
در فاصله امروز تا فردا
وقتي زندگي
در فاصله امروز تا فردا
مسيرش را تغيير ميدهد
..
وقتي نقشه هايي كه كشيده اي
در فاصله امروز تا فردا
چون حباب هاي كوچكي مي تركند
..
وقتي آنچه به ظاهر اهميت داشت
در فاصله امروز تا فردا
بي اهميت مي شود
..
برايت چه مي ماند
جز رها كردن
..
18:31  | ستايش
|
! ! !
ديروز يه اتفاق عجيب برام افتاد
براي پيدا كردن كتاب يه سري زدم به كتاب فروشي آرين
بين كتابهايي كه چيده بود گشتي زدم و دو تا از اين كتابهاي كوچك « گزيده گفتارها پائولو كوئيلو » و
« اعلاميه جهاني حقوق بشر» و انتخاب كردم و رفتم پاي صندوق ، كتابها را دادم و وجه و پرداخت كردم
آقاي صندوق دار كتابها را گذاشت توي ساك پلاستيكي و بهم داد
من هم همونطوري گذاشتم توي كيفم
موقعي كه سوار تاكسي شدم و خواستم كه كتابها را نگاهي بندازم
ديدم سه تا كتاب برام گذاشته 
..
كتاب داستان « سووشون » نوشته سيمين دانشور
..
آن گاه كه چيزي طلب مي كني ، جهان به تمامي
جرگه مي شود كه ياري كند به تو تا تمناي خويش دريابي
« كيمياگر – پائولو كوئيلو »
11:3  | ستايش
|
لطفا کتاب معرفی کنید
چند وقتيه دلم لك زده براي يه كتاب درست درمون
چند بار هم رفتم به چند تا كتاب فروشي سر زدم
ولي چيزي پيدا نكردم
..
دلم كتاب مي خواد
دلم هواي تازه مي خواد
..
لطفا كتاب معرفي كنيد
..
17:14  | ستايش
|
یادگاری
دراز كشيد و ساعت ها به آسمان خيره ماند
بعد با نوك انگشت ، اين جملات را بر روي شن هاي ساحل نوشت :
دلم براي بهشت تنگ شده
يادگاري از آدم 1/1/1
17:23  | ستايش
|