سرنوشت
دلم نمي خواد افسرده و غمگين به نظر بيام ولي
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره قلب را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد
چه خوب بود اگر همه چيز را مي شد نوشت
هر چند ، چيزهايي هست كه نمي شود به ديگري فهماند
..
مي گويند اين سرنوشت است كه فرمانروايي دارد ،
با اين حساب چه مي شود كرد ؟ سرنوشت پر زورتر از من است
..
18:26  | ستايش
|
افسوس
چون به دادگاه انديشه هاي شيرين خاموش
ياد رويدادهاي سپري شده را فرا مي خوانم
در افسوس بسي چيزها كه جستم و نيافتم آه مي كشم
و داغ غم هاي ديرينه را در تباه شدن عمر گرانمايه
به ناله هاي غريبانه تازه مي كنم
( شكسپير )
..
17:0  | ستايش
|
روابط
خواستــه اي در ميـان نيست كه به اين بينديشيم كه اكنون مي خواهيم يا نمي خواهيم از تمايل دروني مان نسبت به ديگران صحبت كنيم .
شايد ديدگاهي مبني بر اينكه حسي مشترك وجود دارد ، ما را وادار مي سازد كه از بند ترديد رها شويم و به سادگي حرفي را در ميان بگذاريم .
اما تحليل مـا از رفتارهـا ، ما را مجاب مي كند كه مي توان پاسخي شنيد .
حسي عاطفي كه نسبت به يكديگر هميشه در ما نهفته است در يك لحظه باعث مي شود نسبت به اين روابط آگاهي پيدا كنيم و آن را به زبان بياوريم .
جاي خطا هميشه وجود دارد . يا نمي پذيريم يا پذيرفته نمي شويم .
آنچه بعد از اين اتفاق مي افتد نبايد شكل آزردگي به خود بگيرد ، اگر صبر و تدبيري وجود دارد راه را پيدا خواهيم كرد .
..
15:2  | ستايش
|
کجا گرفتارم ؟ ؟ ؟
داستان بيشتر انسانها ، حديث آن آهوي ختن نيست كه رايحه خود باز ندانست؛
حكايت راسوي بيچاره اي است كه گند خود گم كرده بود و به اين و آنش نسبت مي داد
تو هنوز نفهميده اي كه آن راه ها تنها به ديارانت مي رسانند و نه به يارانت
عمري رفته اي و باز مي گويي كه مي روي !
به كجا بنگر كه كجاي كارت خراب بود كه ما را بردند و تو هنوز برجايي ؟
آه مي دانم كه صداي مرا ديگر كسي نمي شنود ، اما تو واگويشان كن :
..
حقيقت به همين سادگي ، به همين زيبايي و به همين نزديكي است ،
دريغا كه زمين دل مشغول اين همه بازي است :
عوام در سوداي خود ، عالم درسوداي خود ،
شيخ در سوداي خود ، صوفي در سوداي خود ،
موكل زمان و رنگها نيز سخت در كار خود
مبادا ديرمان شده باشد !
تو بازشان گوي كه كجا گرفتارند
وادارشان كن كه فقط براي معرفت ، براي دانستن ، براي ديدن وراي رنگها دعا كنند و نه هيچ چيز ديگر
زيرا كه هرگز برابر نبودند ، نيستند و نخواهند بود آنان كه مي دانند با آنان كه نمي دانند
(بخشی از کتاب کیمیاخاتون )
..
خدايا
من كجاي كارم خرابه ؟
من كجا گرفتارم ؟
خدایا
تو بازم گوی
..
12:6  | ستايش
|
. . .
هنوز هم نمي دانم
اگه با مردن همه چيز تموم مي شد
خوب بود يا بد بود
..
17:4  | ستايش
|
دل من
من اناري را مي كنم دانه ، به دل مي گويم
خوب شد اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا نيست
..
دل هر كس دل نيست
قلبها از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
..
خوب شد دانه هاي دل من پيدا نيست
..
15:43  | ستايش
|
صداقت
هميشه بر اين باور بودم
كه اگر قرار باشه زمان و انرژي صرف كنم تا كسي توي اين دنيا اصلاح بشه
اون يك نفر خودم هستم ؛
ولي حالا خوب كه فكر مي كنم
مي بينم من نسبت به آدمهاي اطرافم يك سرو گردن بالاترم
حسود نيستم ، كه هستم
بدخواه نيستم ، كه هستم
بدجنس نيستم ،كه هستم
مغرور نيستم ، كه هستم
بد اخلاق نيستم ، كه هستم
كرم و كينه ندارم ، كه دارم
و خيلي ديگه ..
ولي در عين حال شهامت و صداقتي دارم براي اعتراف به اشتباهات و نداشته هام
كه بابتش به خودم مي بالم
..
16:23  | ستايش
|
دليلي براي خوشحالي
تا حالا يه گنجشك ديده بودي كه توي قفس خودش و مي كوبه و يه جا بند نميشه ،
من الان اينطوريم ،
به زور روي صندلي نشستم ،
البته از خوشحاليه ،
از وقتي تصميم گرفتم وبلاگ داشته باشم
(يه چيزي حدود دو ماه )
اين اولين بار كه مي نويسم
..
راستي اينم بگم
خودم هم تا حالا گنجشكي نديدم كه توي قفس خودش و مي كوبه و يه جا بند نميشه .
..
16:4  | ستايش
|